هر چه دست و پا زد نتوانست خودش را آزاد کند ، گیر کرده بود . انگار هر چه بیشتر تقلا میکرد بیشتر گرفتار میشد . نفهمید این چه بلایی بود که مثل اجل معلق از آسمان بر سرش نازل شده بود . همه آنهایی که با هم سفر میکردند گرفتار شده بودند . نه راه پیش داشتند نه راه پس . اصلا جایی نبود که جم بخورند ، هر لحظه با فشار یکی یا تنه ی دیگری به این طرف و آنطرف کشانده میشدند . احساس کرد دیگر هوایی برای تنفس نمانده ، چشمهایش سیاهی میرفت . دوستانش هم حال بهتری نداشتند همه مات و مبهوت به هم نگاه میکردند و هیچکس جوابی برای آنچه رخ میداد ، نداشت .
هنوز چیزی نگذشته بود که ضعیفترها و پیرها از پا افتادند. میخواست چیزی بگوید نتوانست ، صدایش در نمی آمد . دهانش را به عنوان اعتراض باز کرد که حرفی بزند و فریادی بکشد ولی احساس خفگی بیشتری کرد .
میدید که دوستانش یک به یک با چشمان از حدقه در آمده و ناباورانه از اتفاقی که رخ میداد نقش زمین میشدند . کم کم دیگر جای خالی نبود و اجساد بی جان روی هم تلنبار میشدند . صدایش در گلو خفه شده بود . با وجودی که نمیدانست چشمان او نیزمانند دوستانش از حدقه بیرون زده ولی دیگر جایی را نمیدید . نه صدایی ، نه نوری و نه هوایی .
همه چیز تمام شد فقط سیاهی و دیگر هیچ . تمام ماهیها کف قایق ماهیگیر جان داده بودند .
-مامانی ! بچه ها از کجا میان؟
از تو شکم ماماناشون.
-یعنی همه ی مامانا تو شکمشون یه بچه دارن؟
نه.
-پس چی؟
بهتره بری بخوابی!
-چرا؟
شب به خیر عزیزم!

دو پا داشت
کجا برود . مدتها بود که دلتنگی میکرد . اما نمی دانست چرا ؟
شاید به خاطر این که مجبور بود همیشه همه چیز را از هم جدا کند .
بیچاره قیچی خیاط پیر سر کوچه ........

